دست در دست هم دادند دست های نا مهربانت که دست دلم رو شد

و حالا که دست به دست دیگری

چشم دلم کور...

مرا با عشق چه کار بود

عشق

این تهمت ناروایی که چشم هایت به پای دلم نوشتند

دلم که شعله می کشید با جرقه ی نگاهت

شعله ای که به آتش کشید هستیم را

و آتشی که خاکستر کرد احساسم را

مرا با شب و شعر وشور چه کار بود

مرا به تب مرا به تاب چه احتیاج بود

نشسته بودم به کنج نیستیم

مرا با هوس هستی چه کار بود...؟!

 

/ 12 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میترا

تو را باعشق کاری نیستن عشق را احتمالا با تو کاری هست جالب بود همیشه قشنگ می نویسی <تی تاپ>[ماچ]

تئودور

وووو[تعجب] مهسا چقد نوشتنت پیشرفت کرده عالی بود[نیشخند]

بهاره

عشق،عشق چه واژهی آشنایی ......چه واژهی غریبی .... مرا با عشق چه کار بود [ناراحت] این شعرتو خیییییییییییییلی دوست داشتم.[بغل]

الهام

سلام بر قبله ی عالم اعلی حضرت مهسای محبوب امر فرمودید من مستشار مفتخر به دیدار وبلاگ همایونی شوم با سر شتافتم به نت اول بگذار ببوسیمت بعدش... وااااااااااااااااااااااااااااای مهسا!!!! چقدر قشنگ نوشتی! راستشو بگو از وب من کپی کردیش؟[نیشخند] واقعا عالی بود ممنون بووووووووووووووووووس

المیرا

همه یجورایی با اون هوس هستی کار دارن.حتی تو کنج نیستی! قشنگ بود طبق معمول همیشه و بهتر از معمول همیشه![نیشخند]

تنها

درود جالب بود. البته تنها درونمایه اش. قالب چنگی به دل نمی زند!

تنها

منظورم از قالب و درونمایه گونه و مضمون شعرها بود . به نظر من کمی وزن و قافیهکار را دلنشین تر می کند.

مهدی

...وقتی که چشمانت طنابی به گردن نگاهم انداخت... کار عشق شروع شد! خیلی خوب نوشتی، خیلی بیشتر از اینکه فکر کنی با سبک نوشتنت حال میکنم!

شهریار

خوب شده آفرین